تبليغاتX
گل اندوه مرا بچین
گل اندوه مرا بچین
قالب وبلاگ

 

بس کنید از این همه ظلم و قساوت بس کنید
شرمتان باد ای خداوندان قدرت!
بس کنید

ای نگهبانان آزادی
نگهداران صلح
ای جهان را لطفتان تا قعر دوزخ رهنمون
سرب داغ است اینکه میبارید بر دلهای مردم، سرب داغ
موج خون است اینکه میرانید بر آن، کشتی خودکامگی، موج خون

گر نه کورید و نه کر
گر مسلسلهایتان یک لحظه ساکت میشوند
بشنوید و بنگرید
بشنوید این وای مادرهای جان آزرده است
کاندرین شبهای وحشت، سوگواری میکنند
بشنوید این بانگ فرزندان مادر مرده است
کز ستمهای شما هر گوشه زاری میکنند
بنگرید این کشتزاران را که مزدورانتان
روز و شب با خون مردم آبیاری میکنند
بنگرید این خلق عالم را که دندان بر جگر، بیدادتان را بردباری میکنند
دستها از دستِتان ای سنگ چشمان بر خداست
گرچه میدانم
آنچه بیداری ندارد خواب مرگ بیگناهان است، و وجدان شماست
با تمام اشکهایم باز نومیدانه خواهش میکنم
بس کنید
بس کنید
فکرِ مادرهای دلواپس کنید
رحم بر این غنچه های نازک نورس کنید
بس کنید...


 


پی نوشت ۱:

خدايا ﺧﺴﺘﻪ ﺍﯼ؟
ﺧﻮﺍﺑﺖ ﻣﯿﺎﺩ
ﭼﺎﯾﯽ ﺑﺮﯾﺰﻡ
پرتقال ﭘﻮﺳﺖ ﺑﮑﻨﻢ
ﺗﺨﻤﻪ ﻣﯿﺨﻮﺭﯼ
ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺑﺮﯼ ﻧﯿﻢ ﺳﺎﻋﺖﺑﺨﻮﺍﺑﯽ ﻣﻦ ﺑﺸﯿﻨﻢ ﭘﺸﺖ ﻓﺮﻣﻮﻥ؟

ﺗﻌﺎﺭﻑ ﻣﯿﮑﻨﯽ ؟
ﻟﻨﮓ ﺑﯿﺎﺭﻡ ﺷﯿﺸﻪ ﺟﻠﻮ ﺭﻭﺗﻤﯿﺰ ﮐﻨﻢ ؟


جان من ﺍﯾﻨﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻣﯿﺒﯿﻨﻢ! ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﮐﻼً؟؟؟


پی نوشت۲:

شعر از فریدون مشیری

 

[ پنجشنبه 7 اردیبهشت1391 ] [ ] [ مژگان ] [ ]
 

زنی را میشناسم من

که شوق بال و پر دارد

ولی از بس که پُر شور است

دو صد بیم از سفر دارد

زنی را می شناسم من

که در یک گوشه ی خانه

میان شستن و پختن

درون آشپزخانه

سرود عشق می خواند

نگاهش ساده و تنهاست

صدایش خسته و محزون

امیدش در ته فرداست

زنی را می شناسم من

که می گوید پشیمان است

چرا دل را به او بسته

کجا او لایق آنست؟

زنی هم زیر لب گوید

گریزانم از این خانه

ولی از خود چنین پرسد

چه کس موهای طفلم را

پس از من می زند شانه؟

زنی آبستن درد است

زنی نوزاد غم دارد

زنی می گرید و گوید

به سینه شیر کم دارد

زنی با تار تنهایی

لباس تور می بافد

زنی در کنج تاریکی

نماز نور می خواند

زنی خو کرده با زنجیر

زنی مانوس با زندان

تمام سهم او اینست:

نگاه سرد زندانبان!

زنی را می شناسم من

که می میرد ز یک تحقیر

ولی آواز می خواند

که این است بازی تقدیر

زنی با فقر می سازد

زنی با اشک می خوابد

زنی با حسرت و حیرت

گناهش را نمی داند

زنی واریس پایش را

زنی درد نهانش را

ز مردم می کند مخفی

که یک باره نگویندش

چه بد بختی چه بد بختی!

زنی را می شناسم من

که شعرش بوی غم دارد

ولی می خندد و گوید

که دنیا پیچ و خم دارد

زنی را می شناسم من

که هر شب کودکانش را

به شعر و قصه می خواند

اگر چه درد جانکاهی

درون سینه اش دارد

زنی می ترسد از رفتن

که او شمعی ست در خانه

اگر بیرون رود از در

چه تاریک است این خانه!

زنی شرمنده از کودک

کنار سفره ی خالی

که ای طفلم بخواب امشب

بخواب آری

و من تکرار خواهم کرد

سرود لایی لالایی

زنی را می شناسم من

که رنگ دامنش زرد است

شب و روزش شده گریه

که او نازای پردرد است!

زنی را می شناسم من

که نای رفتنش رفته

قدم هایش همه خسته

دلش در زیر پاهایش

زند فریاد که: بسه

زنی را می شناسم من

که با شیطان نفس خود

هزاران بار جنگیده

و چون فاتح شده آخر

به بدنامی بد کاران

تمسخر وار خندیده!

زنی آواز می خواند

زنی خاموش می ماند

زنی حتی شبانگاهان

میان کوچه می ماند

زنی در کار چون مرداست

به دستش تاول درد است

ز بس که رنج و غم دارد

فراموشش شده دیگر

جنینی در شکم دارد

زنی در بستر مرگ است

زنی نزدیکی مرگ است

سراغش را که می گیرد؟

نمی دانم، نمی دانم

شبی در بستری کوچک

زنی آهسته می میرد

زنی هم انتقامش را

ز مردی هرزه می گیرد

زنی را می شناسم من ...

[ شنبه 2 اردیبهشت1391 ] [ ] [ مژگان ] [ ]
 

اول اردیبهشت

روز بزرگداشت استاد سخن  سعدی

و

سالروز درگذشت شاعر نور و رنگ سهراب سپهری

جایگاهشان بهشت ...

 

********************************************

چرا مردم نمی دانند

که لادن اتفاقی نیست

چرا مردم نمیدانند

که در چشمان دم جنبانک امروز

برق آبهای شط دیروز است

چرا مردم نمیدانند

که در گلهای ناممکن هوا سرد است

                                                          به یاد سهراب

[ پنجشنبه 31 فروردین1391 ] [ ] [ مژگان ] [ ]
 

گاهی وقتها جرقه‌ای در ذهنت می‌زنه و بی اختیار حس اینشتین بودن تمام وجودت رو می‌گیره از این کشفی که کردی، اون وقته که نمی‌دونی معادله‌ات رو کجا حل کنی و جوابش رو کجا ثبت کنی. این طرف و اون طرف می‌دوی اما کسی هم نیست که به فکر علم و دانش باشه و یک تکه کاغذ به دستت بده.

اینشتین

گاهی هم که خیلی لطیف می‌شی، آتشفشان شعرت فوران می‌کنه و همینجور گدازه‌های داغ واژه هاست که از دهان و زبانت سرازیر می‌شه. اینجاست که باز هم این طرف و اون طرف می‌دوی و باز هم کسی نیست که این همه حرارت رو درک کنه و کمکی کنه برای جمع کردن این کلمات پر احساس که نریزه کف اتاق و حیف و میل شه.

شعر

گاهی هم که خیلی کار کردی، درس خوندی، یا حسابی ازت کار کشیدن، طوری که دیگر نای راه رفتن هم نداری، دوست داری تفریحی بکنی تا کمی حالت جا بیاد، اما حال هیچ کاری نیست. اینجاست که می‌چسبه کمی گشت بزنی و بچرخی و ... اما کجا؟!

دانشجوی خسته

بالاخره اونقدر از این مسائل برات در طی روز پیش می‌آید که نه خودت می‌دونی باید چه کارشون کنی و نه کسی هست که تو رو درک کنه، تا چه برسه به کمک! حرف حق رو باید گفت دیگه، گناه ما چیه که تلخه؟

به نظر شما کاری جز فریاد کشیدن باقی می‌مونه؟

بابا یکی به داد من برسهههههه

 


این هم یک کار فرهنگی هنری در روزگار ما ، روزگار غربت فرهنگ وهنر  کتیبه سنگ نگار

 

[ شنبه 26 فروردین1391 ] [ ] [ مژگان ] [ ]
 

چقدر از پدر و مادرتون راضی هستین؟

چرا همیشه باید اونا از فرزندانشون راضی باشن؟ مگه فرزندان هیچ حقی ندارن؟

آیا وظیفه پدر و مادر فقط تولید مثل بوده و بعدش هیچ؟

هیچ وقت پیش از اقدام به این عمل از خودشون پرسیدن موجودی که زاییده این لذت آنی ماست چه خواهد شد؟

و وقتی این موجود مفلوک به جهان هستی ویا شاید هم نیستی وارد شد به وجودش فکر کردن؟

آیا پدر و مادری که از هم بیزارند و فقط به خاطر فرزندانشون در کنار هم زندگی میکنند بهترند یا اونهایی که از هم جدا شدند و گفتن گور بابای بچه ها

اگه قرار باشه تو یه دادگاه که واقعا به حقتون رسیدگی میکنه از پدر و مادرتون شکایت کنین واقعا چیزی برای گفتن دارین؟ امیدوارم که اینطور نباشه و واقعا هیچ کس اینهمه در حق فرزندش ظلم نکرده باشه که چنین فکری به ذهن فرزند راه پیدا کنه

 


[ سه شنبه 22 فروردین1391 ] [ ] [ مژگان ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

تا دشت پرستاره اندیشه های گرم
تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریز پای
تا دشت یادها
هان ای عقاب عشق از اوج قله های مه آلود دوردستها
پرواز کن
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
امکانات وب